تبليغاتX
پیش نویس وبلاگم

پیش نویس وبلاگم

بازه ی خود ایجادیه صبر لاجرم برای یک احتمالا توهم جدید

 

گاهی دلم میخواد یه چیزی بگم

بعد درست همون موقع که میخوام بگم یه چیزی میاد و یه بازه ی صبر میذاره پیش ِ روم

" هـــــــــــی تو
  که هنوز اون وسط داری شلنگ تخته میندازی
  حواست هست؟
  مهمونی تموم شده
  موزیک هم قطع شده
  فک نمی کنی دیگه یجوریه؟ "

" بعضی آدما عجب سیستم ترمز باحالی دارن
 وایمیستن یهو مثل کره!
 انگار روشون ای بی اس نصب شده باشه
 یجور که آب توو دلت تکون نخوره
 اصلا نمی فهمی کی وایسادن... "

حالا باشن اینجا تا زنگ بخوره بعد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 0:36  توسط کامیار  | 

40 سال نقاشی


وقتی همصحبت ِ یه کارگر هستی
اون موقعی که میگه : مهندس ما الان دو مـــاهِ که تو خونمون نه تلویزیون داریم نه رادیو

قبل از اینکه فککتو باز کنیو بگی آره اتتفاقاٌ چه کار ِ خوبی میکنین ، اینجوری  اعصابتونم آروم تره

اگه یه لحظه به مخیلت راه بدی که شاید
خاموش بودنِ تلویزیون و رادیوی اون تصمیم ِ اداره ی برق باشه و نه ترجیح ِ خودش

بعد که خودش برات گفت ،

تا شب کمتر به این فک میکنی که بهتره اصولاً حرف نزنی ...

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 18:35  توسط کامیار  | 

کنسرو ِ لعنتی

 

یه قوطی کنسروی که توو ذاتش واسه لذت بخشیدن ساخته شده

وقتی حالا دیگه محتویاتش گندیده و لبه ی در  ِ نیمه بازش به طرز  ِ چرک آلوده ای زنگ زده

با دیدن ِ دست ِ بریده و خون آلود  ِ یه آدم  ِ محترم  (که فقط لمسش کرده)
و چهره ی در هم کشیدش که از بوی ِ تعفنش رنج میبره




چه حـــالی پیدا می کنه ...







شاید یاد آوری این صحنه کمکی باشه  تا راحت تر بپذیره که بقیه عمرش جاش  توو زباله ها ست
توی ِ خود  ِ زباله ها ، نه پيش ِ اونائيكه دورشون انداختن...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 8:58  توسط کامیار  | 

پـ ـ ـورنـ ـ ـو در رستوران ِ مسعود


تماشا می کنم انبوه سیاه جامگان را
که با صورتهای نتراشیده و چرب
برهنهْ روسپیان ِ بی جان و خون آلوده را به نیش می کشند
و گوئی
از پس ِ هر بار فرو دادن تکه ای از آنها
چشمان ِ گرسنه و حیرت زده شان
اندکی راضی تر می شود ...

تو می بلعی
[با دهان ِ باز ] می جوی
فرو میکشی
همچنان
و پائین می دهی

بالا می آورم ...

- چهارراه چهل دستگاه ، رستوران ِ مسعود / مرداد ۸۹

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 18:9  توسط کامیار  | 

مکالمه دوست نداشتنی

- ...
- ...

- ...
- ...

- اِ .... ، یعنی چجور آدمیه؟
- والا چی بگم اگه اون باشه که من میشناسم ،  زیاد جالب نیست ...

- اسمش متینه
- نه من بهنام میشناسم ولی نمی دونم با هم برادر باشن یا نه ...

- خوب حالا چجوریه؟
- دارم می گم من یه لحظه  فک کردم بهنامو میگی ، جداً نمی دونم متین باهاش نسبتی داشته باشه  یا نه ...

- خودش میگه بچه فرمانیه است ولی الان با وجودیکه کارگاه 23 روز هفت روزه میگه تا شیش ماه دیگه نمیآد تهران
- والا چی بگم من خیلی وقته دیگه از بچه های اون کارگاه خبر ندارم ...

- یعنی چجوریه میگی زیاد جالب نیست؟
- اونو نمی دونم ولی بهنامه آدمه بیخودی بود ...

- یعنی چی آدم  ِ بیخودی بود؟
- چی بگم والا یکیه مثه خودت ...

- اِ یعنی اونم بـُـ....... دَ......... ا ِ ؟
- آره ...

- اِ ؟
- حالا برا چی میخوای؟...

- پس اونم میخواد بــِ .... دَ .....؟
- من نمیدونــــــــــــــــــــــــــــم ، میگم اصلا نمی شناسمش اینی که میگی ...

- آهان ...
- حالا شما ها برنامتون به کجا رسید؟

- ما که هیچی از اولش گفته بودم بهش
-[چی بهت بگم]  ...

- ولی خیلی امیدواره
-[ای وااااااااااای ای واااااای ای وای] ...

- میگه یه بار بد بهش جواب داده پسره رگشو زده
- [بسه دیگه نمی خوام صحبت کنم ] ...

- هی همه بهش زنگ می زنن میگن این چه کاریه با این پسره کردی؟
- [گوشیو میزارم رو میز ] ...

- [ترکیباتی مهوع از الف تا ی ِ ]
- [مغزم faint کرده و انگار جولو چشام یه آدمو دارن زنده زنده روده هاشو می کشن بیرون و اونم همونجوری که زجه میزنه بقیه ی ِ اعما و احشائشو* بهشون تعارف می کنه ]...

- الو ؟ الو هستی کامیار؟
- [..........] 

- الـــو؟ الو؟
- بببین اینجا خوب آنتن نمی ده ، صداتو ندارم

- Ok  ، آقا چاککریم کاری نداری؟
- [دکمه قرمزه ی ِ موبایلمو فشار میدم و پرتش میکنم رو کیفم ... حالم خوب نیست ، هیچی ندارم برای فکر کردن ]

پ.ن 1: ...
پ.ن 2: یعنی آدما واسه له کردن هم به همدیگه حسادت می کنن؟
پ.ن 3: بار ها از جانب ِ طرف ِ مکالمه به عنوان ِ تنها شخصی شمرده شدم که از همه چیش خبر داره گاهی بیشتر از خودش و امروز فکر میکنم شاید نباید خبر میداشتم ...
پ.ن 4: وقتی بهش گفتم اونم یکیه مثه خودت ، کاملاً فهمید ... و این شاید اولین باری بود که احساس کردم که اون میفهمه و باز هم ...
پ.ن 5: من از آدمها می ترسم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم تیر 1389ساعت 6:33  توسط کامیار  | 

پس ِ ذهنم ؛ توو کروشه ، بچه ها برگه ها بالا ...

 

- عُذ میخوام
- وا! مگه خوابیدنم عُذ خواهی داره ؟!

- اِ مگه نداره؟  [ یعنی از امسال اینجوری شده ؟ ، پس اونا چی بود از هشتاد و دو سه تا هشتاد و هف هش ؟]
- وا!

- ... [ خوشحال و راضی بابت برائت از تقصیر و در عین حال ، فک می کنم تو هم هنوز گرمی ،
           حالــــــیت نیست چه امکــــــاناتی روت نصب شده ... ]

- چه خبراا ؟  کم پیدائی ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 15:18  توسط کامیار  | 

فرار از واقعیت به مجاز

وقتی که
جواب ِ اس ام اس ِ ها رو نمی دی
تلفنارو برنمیداری
قراراتو الکی کنسل می کنی
تمریناتو انجام نمیدی
کاج ِ مطبق رو آب نمی دی بعد هی زر و زر ایستک میخوری جولوش
و قراره برای باره یکی مونده به آخر فردا صبح ساعت 5 و نیم پاشی

باز میشینی ساعت ِ یک ِ نصفه شب F5 میزنی رو آخرین نظرات ِ خوانندگان

هی بتترکی یا بقول ِ محمدعلی بترکی با  ر  ساکن...


پ.ن 1: آره از خیــــــــــــلی روزا ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 0:56  توسط کامیار  | 

اسب

 

یکم خم میشم و با دوتا دستام دو طرف شلوار  ِ جین ِ آبی مو آماده می کنم که
پذیرای حجم  ِ پاهام باشه

کمربند سیاهه همونطور که از زیر ِ پل های شلوار رد شده و دو سرش سرگردونه تو دستامه 
سنگینی ِ جیبام از کیلیدایی که توشن رو دستام محسوس ِ

پای ِ راستمو بلند میکنم که فرو کنم تو پاچه ی سمت ِ راست ِ شلوارم

درست هموم موقع که زانوی چپم هم کمی خم میشه تا به حرکت ِ در شُرُف ِ انجامْ کمک کنه

با خودم زمزمه میکنم

هین
برخیز
اسب ِ سرکش ِ خود ، زین کن ...

داشتم فکر میکردم حالا همیشه هم نیازی نیست ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 23:18  توسط کامیار  | 

خود درگیری در ولنجک


- دیدی؟
- خب آره ..

- خب؟
- خب که خب ..

- ؟
- کور که نیستم ، دیدم ، خیلی هم خوشایند و دلپذیرنــــاک بود ...

- اِ ؟!
- ولی ...

- ولی چی؟؟
- فقط باورم نمیشه ، فقط همین ...

- ...
- برو یه پارچ آب بیار خشک شد این زبون بسته ، بُدو ببینم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 19:14  توسط کامیار  | 

کشف


گاهی آدم به طرز  ِ مضحکی احساس میکنه که یکی یهو کلی از استعداداشو یه جا کشف کرده ،
حتی اون چیزائیو که خودشم تا اون موقع ازشون بیخبر بوده ... 

 

بدلیل اشتباه ِ برداشتی از تداخل ِ ضمایر فاعلی و مفعولی :

پ.ن: دیروز به طرز مضحکی احساس کردم که یکی یهویی کلی از استعدادامو یه جا کشف کرده ،
حتی اون چیزائیو که خودمم قبلاً ازشون بیخبر بودم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 1:9  توسط کامیار  |